تبلیغات
تبدیل به وبسایت شد!
  • banner 240x80px
  • banner 240x80px
  • banner 240x80px
count 36x36px

عشق زبانه کش [قسمت سوم]

مقاله ای از کتاب در شُرُف چاپ "رمز توفیق"
نویسنده: مراد حاصل نادری

این مطلب را در شبکه های اجتماعی لایک و پیگیری کنید:   http://www.niloblog.com/allup/images/0xov52zxzesdibov577.png   http://www.niloblog.com/allup/images/6bfbfabxuj5huoapbs2.png  http://www.niloblog.com/allup/images/duf3jyn6ms8xnair7ol.png
مقاله در ادامه مطلب

http://s1.n63.ir/images/vf2hlzextlj6a31u3n.jpg

لینک قسمت اول: http://qashqaionline.ir/post/502
لینک قسمت دوم: http://qashqaionline.ir/post/514


در ادامه ضمن بیان خاطرات خوش دوران زندگی در ایل، مرارت ها و حرمان دوران تبعید را این چنین به تحریر در آورده است:« تابستان های مطبوع، زمستان های نیمه گرم، چشمه سارهای دل انگیز، تل و تپه های گل پوش، جنگل های خرم، دشت های گسترده و اسب های سواری همه از دست رفته بودند. میدان های بازی به وسعت شمال تا جنوب فارس در ایل مانده بود. ما آزادی جست و خیز حتی در حیاط محدود خانه نداشتیم.
همین که پا را از خانه بیرون می نهادیم، تا قوزک در خاک و اگر زمستان بود تا زانو در گل فرو می رفتیم. ما دور از مرکب های بادپا و زین و برگ آراسته، تماشاگر دوچرخه سواری نوجوانان تهرانی بودیم، می آمدند، می رفتند، رکاب می کشیدند، زنگ می زدند، چراغ هاشان را روشن و خاموش می کردند و با هزاران چم و خم از کنار ما می گذشتند. ما در روزهای داغ و دراز تابستان در انتظار یک وجب سایه، سایه دیواری کوتاه، عرق می ریختیم و در شب های یخ و لرزاننده زمستان هیزم های خشک بلوط و خرمن آتش ایل را در خواب می دیدیم.....همسایگان تنگدست ما نیز پای کرسی می نشستند ولی ما از تدارک همین دستگاه ساده هم ناتوان بودیم.»[1]
بهمن بیگی در حالی که این مشکلات را با گوشت و پوست خود تحمل می کرد، با تشویق دیگر تبعیدیان بخصوص حسین خان دره شوری[2] با پشتکار وتلاش کم نظیر به تحصیل مشغول شد. او از هوش و استعداد خارق العاده ای برخوردار بود. دو کلاس یکی می کرد. دیپلم را زودتر از مدت زمان معمول اخذ نمود. وارد دانشکده حقوق دانشگاه تهران شد.
در طول دورا ن تحصیلات متوسطه و دانشگاه در زمره دانش آموزان و دانشجویان فعال، با ذوق و پر جنب و جوش و ممتاز بود. عضو تیم فوتبال بود. بلند نظر بود. ازاعتماد به نفس بالایی برخوردار بود. دوستان خوبی داشت. گاهی به منزل آنها دعوت می شد اما جرات دعوت آنها را به خانه خود نداشت. اصلا خانه ای نداشت که کسی را دعوت کند. در دوران دانش آموزی و دانشجویی خود، نتوانست و نخواست همکلاس یا همبازی خود را به خانه دعوت نماید. آدرسش را به کسی نمی داد. نمی توانست پدر ومادر و به گفته خودش عزیزترین کسانش را به عزیزترین دوستانش نشان دهد. از فقر رنج می برد و این رنج و عذاب خود را استتار می کرد. غرور و غیرت ایلی اجازه نمی داد که دوستانش را به تبعیدگاهش دعوت نماید.[3]
او دیگر آن کودک چندین سال پیش نبود. بزرگ و جوان شده بود. در دبیرستان و دانشگاه تحصیل کرده بود. او نه تنها بهشت ایل را فراموش نکرده بود بلکه عشق او به ایل هر روز شعله ور تر و سوزان تر می شد. دوران تبعید به انتها رسید. ابتدا مادرش وسپس پدرش و دیگران به ایل باز گشتند اما او در ایل نبود. دوران تبعید و تحقیر ها هم نه تنها فراموشش نشده بود بلکه کوله بار تجربه فقر و تحقیر را برای او به ارمغان آورد بوده که در زندگی دورانِ بعد از تبعید دست مایه عشق او به فرزندان عشایر شد.
بهمن بیگی جوان در عین حال که دردها و رنج ها در دوران تبعید متحمل شده بود اما دلی بی کینه در سینه داشت. در فکر انتقام نبود بلکه در این فکر بود کاری کند که خود و فرزندان ایلش هیچوقت تحقیر نشوند. دوستان شهری او به مقام های بالایی رسیدند اما علی رغم استعداد و استحقاقش به او چنین مشاغلی پیشنهاد نشد. شاید انتظارش را هم نداشت چون فرزند یک ایلیاتی مغضوب و تبعیدی بود و بی گمان حاکمان زمان اعتمادی به او و به ایل او نداشتند. اشتغال به کارهای اداری در اتاقی، پشت میز، طبع لطیف و نظر بلند او را اغنا نمی کرد. در سر شوری و در دل غوغایی داشت. به شرایط زمان آگاه و از درد خود و فرزندان ایل بی اطلاع نبود. چون تحصیلکرده بود و خوش مرام، اذیت و آزار دوران تبعید را به حساب شهر و شهر نشینی و نظامیان ومامورین شهربانی نگذاشت و کینه آنها را به دل نگرفت. او در تلاش بود راهی برای نجات فرزندان عشایر بیابد.
بی تردید هر فرد ایلی، با تجربه این دو دهه متوالی (دهه بهشت ایل و دهه دوزخ تبعید) آرزوی بازگشت به بهشت (ایل) را در سر خواهد پروراند. شادکامی های دوران کودکی و رنج های دوران تبعید و تحصیلات عالیه در روح لطیف وطبع منیع و جان شیفته محمد بهمن بیگی غوغایی به پا کرده بود و این غوغا، آرزوی بازگشت به ایل را در او به عشق به ایل وعشق به مردم و عشق به کار و تلاش، عشقی ماندگار و مستمر مبدل ساخت. چراغ این عشق در سرتاسر عمر پر برکتش روشنگر راهش بود. در تمام دوران زندگی خود لحطه ای از عشایر غافل نماند. در بدو جوانی کتاب (عرف وعادت در عشایر فارس) را منتشر کرد و در آن مشکلات ایل و فرزندان برومند ایل را به تحریر در آورد.
او امکانات زندگی مرفه در شهر و رسیدن به مقامات رسمی و توانایی مالی و علمی ادامه تحصیل در کشور های اروپا و آمریکا را داشت اما یک نیروی درونی او را به درون عشایر کشانید و مدت ها در ایل مثل سایر ایلیاتی ها زندگی کرد. مدتی مشغول گوسفند داری شد. منشی خان ایل و معلم زبان فرانسه فرزند ایلخانی گردید. در امور مربوط به ایل طرف مشورت ایلخان قرار گرفت اما بزودی دریافت که رسالت او امر مقدس دیگری است.
در نوشته هایش و مصاحبه هایش از ایل و فرزندان ایل غافل نشد. او می نویسد: «دوستان نویسنده و شاعرم، چه آنهایی که کم و خوب و چه آنهایی که زیاد می نویسند و می گویند بر من ایراد می گیرند که چرا فقط از عشایر حرف می زنی. قلمت را در زمینه های دیگر نیز بیازما. دستورشان را می پذیرم و قول می دهم که چنین کنم ولی همین که دست به کار می شوم باز فیلم یاد هندوستان می کند و خاطره ای از عشایر راه را بر خاطرات دیگر می بندد.»[4] 
در لابلای سطور کتاب هایش عشق به ایل وفرزندان عشایر غوغا می کند. غم ایل، غم او و شادی ایل، شادی او بود. ازهرکاری که برای عشایر از دستش بر می آمد کوتاهی نمی کرد. در خشکسالی ها، در گرفتاری ها، در نزاع های طایفه ای و فامیلی یار و یاور آنها بود. در داستان "باران"[5] موقعیکه مردم و دام هایشان گرفتار گرسنگی بودند. به کسبه خنجی متوسل شد و از آنها خواست که به کمک عشایر همجوار بشتابند و آنها هم به لحاط احترام و اعتباری که به او قائل بودند، کوتاهی نکردند. شادی ایل به او جان می داد. همان سال وقتی که باران پر برکت نگرانی مردم را به امیدواری مبدل و غصه را از دل آن ها زدود، در شوق و شعف هم ایلی هایش شریک بود. رقص و پایکوبی آن ها را ستود و به شکرگزاری و عبادت تشبیه کرد.[6]
چنانکه می دانیم او پذیرش دانشگاه ژنو را در دست داشت. به اذعان دکتر انصاری لاری استاندار پیشین فارس او می توانست در شمار برترین و نام آورترین نویسندگان ایران و بلکه جهان باشد، اما عشق به معلمی او را از همه کارهای دیگر باز داشت.[7]
بهمن بیگی به راحتی قادر بود در یکی از کشور های اروپا و آمریکا به تحصیلات خود ادامه دهد. در آن کشور ها در گوشه ای دنج زندگی مرفه و ایده آلی را برای خودش دست و پا نماید.
با این هدف به اروپا و آمریکا مسافرت کرد. گشت وگذاری در شهر ها و خیابان های فریبنده آن دیار داشت اما مناظر زیبا و برج های سر به فلک کشیده و امکانات سهل الوصول این کشور ها نتوانست آتش عشق سرکش او را خاموش کند. قایق ها، پل ها، تونل ها و ساحل رودخانه الب نتوانست جای رودخانه قره قاج که اصلا پلی و قایقی و تونلی نداشت را بگیرد.
او سودای دیگری در سر داشت که جاذبه های فریبنده آن دیار از قدرت فریب و جذب او عاجز ماندند. فکر بازگشت به ایل لحظه ای او را رها نمی کرد. بیمار شد اما هیچکدام از دکتر ها نتوانستند علاجش را پیدا نمایند و (به قول خودش) در عوض لوزه ورم کرده او را عمل کردند!.[8] از ملامت دوستان وخانواده هراس داشت اما با اولین توصیف بهشت ایل در نامه ای که از ایل دریافت کرده بود عطای اروپا و آمریکا و آینده علمی را به لقایش بخشید و با اولین بلیط هوایی که تهیه کرد به دامن پر مهر ایل و خانواده برگشت. او حتی شیون و شیهه اسب های ایل را هم فراموش نکرده بود.[9] این نهایت عشق او به ایل و به بی پناهان عشایر است.
اگر چه بهمن بیگی به زبان فارسی عشق می ورزید و در بیشتر جلسات به فارسی صحبت می کرد و هیچوقت کلاه قشقایی در سر نداشت اما به گواهی دوستان و همکلاسی هایش، مخاطبش را در زبان ایل و عشایر جستجو می کرد. او به ظرایف و لطایف شهر و دنیای پر زرق و برق "نه" گفت و همه چیز را در ایل یافت.
دکتر مهدی پرهام سخن شناس و ادیب فاضل و همکلاسی بهمن بیگی در توصیف ایشان، ضمن اشاره به ذوق نویسندگی و روحیه طنز و شوخ طبعی اومی گوید که بهمن بیگی حتی در سنین نوجوانی که معمولا احساسات بر تعقل رجحان دارد، بی چون چرا عقل را به احساسات ترجیح می داد. وی در ادامه می نویسد:« کار دل را با جوهر عقل راهبری می کرد.........بر خلاف مولانا، همزبانی را بر همدلی، و به رغم حافظ، عافیت را به نظربازی رجحان داد، و این همیشه شیوه عاملان روزگار بوده است.» وی در این باره چنین ادامه می دهد:«... زبان ایل عقده های او را با موسیقی شفابخش خود گشود، هم جاه طلبی او را اغنا کرد و حکم ایلخانی فرهنگی ایران برایش صدور یافت و هم دل سرگشته اش را سامان بخشید.»[10]
صدف عشق پاک و زبانه کش بهمن بیگی، مرواریدی درخشان و رهایی بخش را در درون خود پرورش داد. این مروارید هدف نجات بخش او شد. و به شکل باسواد کردن فرزندان عشایر متجلی گشت و زندگی فرزندان عشایر (معلمین، دبیران، پزشکان، مهندسین، وکلا و....) و فرزندانشان و نسل های آینده ره آورد نمایان آن است.
اگر این عشق در قلب بهمن بیگی نقش نمی بست و فرزند خلف آن یعنی هدف نجات بخش سواد آموزی در بستر دستگاه تعلیمات عشایری شکل نمی گرفت، بی تردید نگارنده که از نعمت پدری مهربان که دستش به دهانش می رسید برخوردار بودم ، شاید چون نیاکانم چوپانی موفق، کشاورزی منال پرداز[11]، مهتری اسب شناس، نوکری گوش به فرمان، جنگجویی ماهر، اسب سواری قیقاج زن، یاغی کوه گردی می شدم و عناوینی از این دست را قادر بودم داشته باشم و در خوش بینانه ترین حالت اگر بخت و اقبال یارم بود ، فقط می توانستم پسوند ملا[12] را یدک بکشم و (ملا مراد!) صدایم کنند و بازاری پر رونق برای عریضه نویسی و نامه نگاری و نامه خوانی برای دیگران دست و پا کنم.
قشر عظیمی از فرزندان عشایر حتی از نعمت این پسوند و این بازار پر رونق هم بی بهره می ماندند و می توانستند فقط بعضی از عنوان های بالا را در سطح بسیار پایین تر داشته باشند. درک این موضوع مطمئنا برای نسل فعلی و نسل های آینده بسیار سخت خواهد بود اما کسانی که در شرایط زمانی و مکانی پنجاه، شصت سال پیش زندگی کرده، این مطالب را با گوشت و پوست خود لمس کرده اند و درک آن برایشان به سادگی آب خوردن است.
بهمن بیگی به مزایای رفاه و آسایش، به پشتوانه تمکن خانواده اش واقف بود. در دوران تبعید، با درد و رنج و مسکنت فقرا هم آشنا شده بود وطعم گرسنگی و سرگردانی را هم نا خاسته چشیده بود. تحصیلات عالیه داشت. زندگی پر از رفاه و زرق و برق پایتخت چنگی به دلش نمی زد. به زندگی و تحصیل در گوشه دنج کشورهای اروپا و آمریکا و پرسه زدن در رستوران های رویایی و گردش در مناظر طبیعی و پارکهای زیبا و دل انگیز آن دیار پشت کرده بود.
از گذشته ای نه چندان دور در رده های بالای ایلی ارج و قربی داشت. تاریخ ایلش را از بر بود. به سه زبان زنده دنیا مسلط بود. به خوبی به نتایج جنگ و ستیز و برادرکشی و کینه توزی و جهل و بی سوادی آشنا بود. او پیک مهربانی و محبت و صلح و دوستی بود.
بهمن بیگی به شرایط سیاسی و اجتماعی کشورش و جهان و بویژه ایلات وعشایر آگاه بود. او می دانست لعنت به تاریکی سودی در بر ندارد، به دنبال روشن کردن شمعی بود. از همه این ها مهمتر عشقی آتشین در دل و فکری نوین در سر داشت. او می دانست ریشه همه بدبختی ها جهل و بیسوادی و سرمنشا تمامی خوشبختی ها دانش و آگاهی است. او می دید که در شهر ها از مدت ها پیش مدارس بر پا شده و شهرنشینان از نعمت سواد به سبک نوین بهره مند می شوند اما جمعیت کثیر عشایر از این نعمت و منبع آگاهی بی بهره هستند. او شاهد بود که اهالی شهر ها به یمن این نعمت خدادادی مدارج عالی اجتماعی و سیاسی را می پیمایند و در جامعه صاحب عزت و احترام می شوند و در بسیاری از موارد تعدادی از آنها به ایلات و عشایر فخر می فروشند و اسباب تحقیر آنها را فراهم می آورند. او در فکر انتقام جویی نبود اما سخت در این فکر بود که فرزندان عشایر به علت بی سوادی تحقیر نشوند و تنها راه را باسواد شدن عشایر می دانست.
بهمن بیگی با عشقی زبانه کش، هدفی مقدس، نیتی پاک، اندیشه ای نو، عزمی راسخ و چشمی باز وارد میدان عمل گردید. او با گام های استوار و تلاشی مستمر قدم در راهی سنگلاخ گذاشت. راهی که خوان ها در پیش رو داشت. وی چون قهرمان استاد طوس، با ابزار اندیشه و تدبیر و با کمک دوستان و یاران غار و معلمان دلیر و وفادار،
یکی پس از دیگری خوان های مسیر را فتح نمود و مشعل دانش را به درون چادر های سیاه و مویین و آلونک های شبانان، مهتران، خارکنان، فهله ها، بیکاران و... برد و فرزندان آنها را در زیر چادر های سفید در کنار فرزندان متمکنین و کلانتران روی یک زیلو و روبروی یک تخته سیاه و با صدای یک معلم با الفبای معجزه گر سواد آشنا ساخت.
عشایر ایران در تاریخ خود شاهد حضور انسانهای تاریخ ساز زیادی بوده اند که تعدادی از آنها دستی در قدرت داشتند و امکاناتی در اختیار و خدماتی را هم برای مملکت انجام دادند اما هیچکدام در مسیر با سواد کردن فرزندان عشایر گامی در خور برنداشتند. بقول فریدون محمدی[13] افرادی از خانواده فرهنگ دوست حکمت که از عشایر کوهمره بودند به مقام وزارت و نمایندگی ایران در یونسکو رسیدند اما کودکی از عشایر را با سواد نکردند. بزرگان بختیاری از جمله سردار اسعد در انقلاب مشروطیت به مقامات بالای دولتی رسیدند و منشا خدماتی هم گردیدند اما در جهت مبارزه با جهل و بیسوادی فرزندان عشایر گامی برنداشتند. این بهمن بیگی بود که با سیستم آموزشی نوین خود، فرزندان عشایر ایران، از جمله عشایر بختیاری و کوهمره را با چراغ سواد آشنا ساخت.[14] این چیزی نیست جز عشق به انسان دوستی و توجه به عشایر فلاکت زده و سرگردان. 
بهمن بیگی در یکی از سخنرانی هایش برای شاگردان دانشسرای عشایری، راه نجات عشایر را بدین سان معرفی می کند:
« ....عزیزان من، تنها راهی که برایمان مانده است همین است. تنها راه، باسواد کردن بچه ها و جوان هاست. سواد تنها راه نجات است. بهترین داروی درد ماست ولی به شرط آنکه با سواد و دانشی که می دهیم شجاعت و شهامت را از آنان نگیریم......»[15]
عشق زبانه کش بهمن بیگی بی پاسخ نماند و در دل تک تک فرزندان عشایر بذر عشق افشاند و نهال محبت کاشت. مراد عاشق بود مریدان هم عاشق شدند، عاشق کار و تلاش و پشتکار، با تلاش شبانه روزی و توقع کم، با همکاری صمیمانه و همراهی صادقانه، با شور و شوق و علاقه وافر، با امید و ایمان. آن ها در چهار فصل سال، در تمامی روزهای
هفته، در ساعات رسمی و غیر رسمی، در کوه و دشت و بیابان وشهر و روستا، همراه و هم رزم مراد خود بودند. نق نمی زدند. بهانه نمی جستند. پشت گوش نمی انداختند. در کار دیر نمی کردند. از کار دور نمی شدند. اهمال نمی کردند. سستی به خود راه نمی دادند.
آنان به اقصی نقاط مناطق عشایر با میل رغبت و شور و اشتیاق قدم می گذاشتند. دوری از پدر و مادر و ایل خود را به جان می خریدند. نا ملایمات غربت و بعد مسافت را متحمل می شدند. می آموختند و یاد می دادند تا بر دیو سیه کار جهل و بیسوادی فرزندان عشایر فائق آیند و جن آل را فراری دهند. شنیدیم و دیدیم و ناظر بودیم که چنین کردند و چنین شد.
همان طور که شاهد بودیم، عشق بهمن بیگی به بار نشست و نتایج درخشان به همراه آورد و ره آورد های زیبا و گرانقدر زیادی را برای او و فرزندان عشایر که به فقر و سکوت ،عادت کرده بودند و تسلیم سرنوشت شده بودند به ارمغان آورد.
شمارش نتایج عشق زبانه کش بهمن بیگی در صفحات محدود نمی گنجد اما می توان به نمونه هایی چند از آن ها به شهادت کتاب های ارزشمندش و نقل همراهان راستینش و اعتراف دوستان و حتی بد خواهانش اشاره کرد.
نتایج تلاش بهمن بیگی را از دو جنبه می توان بررسی کرد. بخشی از این خدمات ارزشمند با مقیاس آمار و ارقام رقم خورده و با چشم دیده می شوند. آقای علی شجاعی در کتاب خود در این مورد چنین می نویسد: “در سال ۱۳۳۰ اولین مدرسه سیار عشایری را بنا نهاد......سال ۱۳۳۶ دانشسرای عشایری را تاسیس نمود و در ۲۲ دوره یک -ساله، معلم تربیت نمود. معلمینی کارآمد، سازگار با شرایط زندگی ایلی و سرشار از انگیزه، عشق و علاقه به آموزش.
در سال ۱۳۴۶ دبیرستان شبانه روزی عشایری شیراز را برای فراهم آوردن شرایط ادامه ی تحصیل در دوره ی راهنمایی و دبیرستان برای فرزندان عشایر برپا نمود.
تاسیس مدارس راهنمایی عشایری در سال ۱۳۵۲، دانشسرای راهنمایی تحصیلی سال ۱۳۵۶، مرکز آموزش فنی و حرفه ای دختران (قالی بافی) سال ۱۳۴۹، مرکز آموزش حرفه ای پسران سال ۱۳۵۱، موسسه تربیت مامای عشایر سال ۱۳۵۲، مرکز تربیت
روستا پزشک و دامپزشک سال ۱۳۵۴ و مجتمع آموزشی صنعتی آب باریک شیراز به مساحت ۲۰۰ هکتار در کیلومتر ۲۲ جاده شیراز – اصفهان، از دیگر خدمات ارزنده بهمن بیگی است.
حاصل این اقدامات، تربیت ۱۰۰۰۰ معلم، 360 نفر دختر آموزش دیده حرفه ی قالی بافی، ۵۰۰ پسر آشنا به مشاغل حرفه ای و فنی، ۱۱۷ نفر مامای عشایری، ۹۰ روستا پزشک و ۳۰ دامپزشک بود.


ادامه دارد ...



[1] اگر قره قاج نبود ص ۶۷
[2] شرح کامل در "اگر قره قاج نبود" ص ۱۰۰
[3] شرح ماجرا در "اگر قره قاج نبود" ص ۶۸ ص۷۰
[4] اگر قره قاج نبود ص ۶
[5] همان ص۴۵
[6] بیشتر بخوانید در - اگر قره قاج نبود ص ۴۶ ص ۴۹
[7] طلای شهامت-ص۲۰۱
[8] مستند زندگی نامه بهمن بیگی- محمدعلی فارسی
[9] بیشتر بخوانید در-طلای شهامت ص۲۳۰
[10] نوشته هایی در باره محمد بهمن بیگی و آثار او ص۷۳ الی ۷۵
کشاورزی که در ازای کشت زمین ارباب، نسبتی از محصول را به او می پرداخت [11]
[12] به کسی که در مکتب ها سواد خواندن و نوشتن یاد می گرفت اطلاق می شد
[13] اولین مخترع جهان اسلام در سیستم هوا دهی
[14] فریدون محمدی همایش بزرگداشت استاد بهمن بیگی-وردشت سمیرم- ۱۴/۴/۱۳۹۲
[15] طلای شهامت ص ۲۱۱ ص ۲۱۲


کلید واژه ها : همن بیگی , مراد حاصل نادری , عشق زبانه کش , مدارس عشایری ,
دسته بندی : بانک مقاله قشقایی , مدارس و دانشسرای عشایر ,

این مطلب را به اشتراک بگذارید :

اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در فرندفید ایمیل کردن این مطلب اشتراک گذاری در گوگل پلاس اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در فیس بوک

banner 240x200px
count 36x36px
count 36x36px
count 36x36px
count 36x36px
count 36x36px
count 36x36px
count 36x36px
count 36x36px
count 36x36px
banner 240x200px

نظرسنجی

مخاطب عزیز، محتوا و مطالب وبلاگ قشقایی آنلاین را چگونه ارزیابی می کنید؟


تحلیل آمار سایت و وبلاگ

ابزار هدایت به بالای صفحه