تبلیغات
تبدیل به وبسایت شد!
  • banner 240x80px
  • banner 240x80px
  • banner 240x80px
count 36x36px

عشق زبانه کش [قسمت پایانی]

مقاله ای از کتاب در شُرُف چاپ "رمز توفیق"
نویسنده: مراد حاصل نادری
این مطلب را در شبکه های اجتماعی لایک و پیگیری کنید:   http://www.niloblog.com/allup/images/0xov52zxzesdibov577.png   http://www.niloblog.com/allup/images/6bfbfabxuj5huoapbs2.png  http://www.niloblog.com/allup/images/duf3jyn6ms8xnair7ol.png
مقاله در ادامه مطلب

     http://axgig.com/images/86355742467244934954.jpg

لینک قسمت اول: http://qashqaionline.ir/post/502
لینک قسمت دوم: http://qashqaionline.ir/post/514
لینک قسمت سوم: http://qashqaionline.ir/post/524



هزاران کودک ایلی از دبیرستان عشایری راهی بهترین رشته های دانشگاه های معتبر شدند و هم اکنون به عنوان پزشکان حاذق، مهندسینی توانمند، مدیرانی لایق، قضاتی شرافتمند، اساتیدی مجرب... در اقصی نقاط کشور و خارج از کشور مشغول خدمتگزاری هستند. با سربلندی می توان گفت: با تلاش های بهمن بیگی حدود یک میلیون نفر به نعمت سواد و دانش دست یافتند»[1]

اما عشق زبانه کش بهمن بیگی با جذبه شخصیتی و انسان دوستی او در آمیخت و انسان های عاشقی چون خودش را برای عشایر و جامعه ایران به ارمغان آورد که جنبه معنوی آن را هیچ محکی قدرت سنجش ندارد و هیچ مقیاسی را توان اندازه گیری آن نیست.

به قول آقای جهانگیر شهبازی معاون آموزشی ایشان، بهمن بیگی خودش عاشق، پر تلاش، فداکار و انسان دوست بود که از همراهانش، عشق و محبت، از خودگذشتگی و همت انتظار داشت.[2]

 بهمن بیگی در نامه ای به برادرش (نادر خان) چنین می نویسد: «.... به یاد داری که یکی از چادرها به زمین افتاد. دیرک هایش را فرو کشیدند و طناب هایش را باز کردند. می خواستند تابوت ایلی سبک و کوچکی بسازند و کودکی را که مرده بود به خاک بسپارند. ضجه مادرش بر آسمان بود. پسر خردسالی در کنار مادر می گریست.

نادرجان تو آن مادر و پسر را می شناسی، نامشان را نمی برم. آن پسر امروز یکی از مهندسان عالیقدر مملکت است و آن مادر که هنوز زنده است[3]، مادر یکی از مهندسین عالیقدر مملکت است.»[4]

نگارنده خانواده هایی را می شناسم که در تامین قوت روزانه  در مانده بودند. تعلیمات عشایر باعث شد فرزندان این خانواده ها و بخصوص چهار نفر از فرزندان یکی از آن خانواده ها در لباس مفخم معلم عشایری به نان و نوایی برسند. امروز این معلمین که بازنشسته شده اند صاحب آب و ملک و باغ سیب و زندگی آبرومندانه هستند. این خانواده نمونه ای است از هزاران خانواده در عشایر جنوب، بلوچستان، کردستان، خوزستان، آذربایجان، بختیاری، لرستان و سایر استان های عشایرنشین کشورمان.

بهمن بیگی در یکی از سفر هایش به تهران در ایام باز نشستگی، مورد استقبال شاگردانش قرار میگیرد. او زبان حال یکی از آن ها را این چنین می نویسد: « چرا شادی نکنم؟ معلم ایلم آمده است. چرا فریاد شادی بر نیاورم. معلم ایلم آمده است. معلمی که خودم را، همسرم را، برادرم را و بیش از صد نفر از کسانم را در یک چادر سفید با سواد کرده است. خودم آموزگارم. همسرم مهندس نفت است. برادرم سرهنگ است. دو دختر دارم. یکی پزشک است و دیگری آخرین سال مهندسی برق را در دانشگاه امیر کبیر می گذراند! چرا شادی نکنم؟ پس برای که شادی کنم؟»[5]

این نمونه ای است از حس قدرشناسی کسانی که خود یا کسانشان از نتیجه عشق زبانه کش بهمن بیگی بهره مند شده اند.

یکی از معلمین بویراحمدی[6] در ایام گرفتاری بهمن بیگی در تهران، به خدمت ایشان می رسد و جهت رهایی او دو پیشنهاد ارائه می دهد. بهمن بیگی در این باره می نویسد: « گفت دو پیشنهاد داریم. یکی را بپذیر. اجازه بده ما با متجاوز از چهل خانواده بویراحمدی، بار و بنه های خودمان را با ماشین های باری به یکی از بیابان های قم برسانیم، چادرهای خود را در گوشه ای برپا کنیم و دستجمعی با پدرها و مادرها و بچه ها به دیدار امام برویم و بگوییم که توکیستی و چه کردی.

ما همه جوانیم و مسلح. تو هم هنوز پیر نیستی. ما می توانیم خیلی راحت و بی خطر شما را در یک شبانه روز به کوه های خودمان برسانیم و در همان جنگل ها و تپه ها که با سوادمان کردی نگاهت داریم. ما نمی توانیم زنده بمانیم و ترا سر دار یا روبروی جوخه اعدام ببینیم. باز بغض گلو، باز اشک روان»[7]

این نمونه دیگری است از نتایج عشق تابناک بهمن بیگی به فرزندان عشایر که عده ای از آن ها را هم چون خود عاشق می پرورد طوری که حاضرند آسایش و آرامش و زندگی خود، خانواده خود و ایل تبار خود را برای نجات منجی خود به خطر بیندازند تا او را نجات بخشند و نمی پذیرند که خود در آرامشی که در نتیجه بی منت عشق دیگری است بیاسایند و شاهد گرفتاری بانی این آسایش و آرامش باشند. نتیجه این عشق زیبا این است که حتی کسی[8] که در ایام جوانی با توسل به مقامات بالای مملکتی در صدد بر می آید خواست خود را مبنی بر پیوستن به خیل معلمین عشایر بدون داشتن شرایط لازم تحمیل نماید و بهمن بیگی تسلیم این تبعیض نمی گردد، در ایام گرفتاری به سراغش می شتابد اما نه برای انتقام جویی بلکه برای نجاتش!

در شرایط اوایل انقلاب که هنوز غلیان و جوش خروش مردم فروکش نکرده بود و هنوز مرز بین خدمت و خیانت روشن نشده بود، مهمترین عاملی که جان این خدمتگذار راستین را نجات داد، خدمات ارزشمندش به عشایر از جمله فرزندان عشایر آذری بود که در این جملات نجات بخش رئیس کل (وقت) کمیته های انقلاب ایران، آیت الله مهدوی کنی نقش بست:« ......آقای محمد بهمن بیگی خدمات شایانی به عشایر ایران کرده است. احدی حق مزاحمت او را ندارد!»[9]

تاسیس مجموعه آب باریک با امکانات و تجهیزات مدرن روز که دانشسرای عشایری را در دل خود جای داده بود و تربیت قریب به یازده هزار معلم وفادار و فداکار، نتیجه آن بود، ایجاد آموزشگاه هایی چون دبیرستان شبانه روزی عشایری مجهز به آزمایشگاه های کم نظیر و پرورش هزاران مهندس، پزشک، قاضی، ادیب، دبیر و مدیر لایق و دایر نمودن هنرستان عشایری و آموزش صدها هنرجو،  موسسه مامایی و نجات جان هزاران مادر عشایری، قالیبافی و آموزش هنر ایلی به صد ها دختر عشایری ، بهبود وضع اقتصادی خانواده های زجر کشیده عشایری و در نتیجه رهایی هزاران خانواده عشایری از فقر و فلاکت و گرسنگی، اعاده صلح و دوستی، حیثیت و شجاعت و اعتبار اجتماعی از دست رفته عشایر، همه و همه امکان پذیر نبود جز به همت و تلاش، امید و پشتکار و استقامت که همگی در عشق زبانه کش بهمن بیگی به مردم و انسان دوستی و خدمت او، تبلور یافته بود و از طریق موسسات فوق به فرزندان عشایر منتقل گردید و زندگی قشر عظیمی از عشایر ایران را از فلاکت نجات داد و نام او را در صفحه تاریخ ایران و عشایر کشور ثبت نمود و محبوبیت درخشان و ابدی وی را در دل فرزندان عشایر جاودانه ساخت.

اگرچه نوشتن نتایج کار بهمن بیگی کتاب ها می شود. اما گاهی جمله ای جور ده ها کتاب را می کشد. گفتار یکی از کلانتران ایل قشقایی در پاسخ به سئوالی در مورد نتایج کار بهمن بیگی که خالی از مزاح هم نیست، یکی از این جملات است:« حاصل کار آقای بهمن بیگی این بوده است که دیگر ما برای گوسفندانمان و رمه هایمان چوپان نداریم و از این بابت سخت در مضیقه هستیم!! او همه چوپان ها را معلم کرده است.»[10]

زبانه آتش عشق بهمن بیگی تا واپسین لحظات عمرش نه تنها فروکش نکرد بلکه شعله ور ترهم شد. او اسیر کارش و عشق سرکش خود بود. او در بند تعلیم و تربیت فرزندان عشایر بود. او شهد به نتیجه نشستن کار و تلاش خود و همکارانش را چشیده بود و منتظر نتایچ درخشان تر دیگر بود. کار و تلاش او به اتمام نرسیده بود، در صدد بود برای تکمیل کارهایش دانشگاه عشایری دایر کند. او بعد از بازنشستگی هم به عشقش پای فشرد و در سخت ترین برهه عمرش برای حفظ جان خود، وطن و ایلش را ترک نکرد و در چند قدمی چوبه دار و اعدام قرار گرفت. مصداق (سر بی گناه تا پای دار می رود اما بالای دار نمی رود ) در مورد او به حقیقت پیوست. او ماند و در ایام بازنشستگی،با قلم روان و سحر آمیزش گوهر های تابناکی برای نسل های بعد به یادگار گذاشت. بهمن بیگی به رسم معلمی اندیشمند و پدری خردمند، کتاب هایش را به شاگردان و ارادتمندان و نسل های آینده هدیه کرد.

عشق او توام با خرد ورزی و اندیشه سازنده بود. نیروی عشق او با قدرت تفکر و خرد گره خورده بود. عشق و امید، تلاش و خرد، استقامت و ایمان در جسم و جان او چنان تنیده و پایش را چنان در چنبره خود گرفتار کرده بود که در بحرانی ترین و خطرناکترین لحظات عمرش حاضر نشد فرزندان عشایر را تنها بگذارد و برای نجات جانش به خارج از کشور عزیمت نماید. این نهایت عزت نفس، از خود گذشتگی، اعتماد به نفس و امیدواری اوست. دوست و دشمن در عشق و اندیشه و خرد ورزی او شک ندارد.

دکتر انصاری لاری استاندار پیشین فارس و از ارادتمندان او، متانت، خویشتنداری، استقامت، صبر و بردباری، ذکاوت و درایت و در یک کلام منطق مداری و خردورزی بهمن بیگی را می ستاید.[11]

در اوایل انقلاب که در منزل یکی از دوستانش در تهران در اختفا به سر می برد، دوست بزرگواری او را در دو مورد به انتقاد می کشد. یکی اینکه  او عاشق بوده و این عشق آتشین باعث شده او (به زعم این دوست) با اندیشه قدم برندارد. بهمن بیگی در جواب دوستش ضمن رد این انتقاد، به نقش اندیشه و تدبیر در عشق خود اشاره کرده و می گوید که عشق او مملو از اندیشه و تدبیر بوده است و نقش اندیشه و تدبیر را در موفقیت هایش کمتر از عشقش نمی داند. حل مشکل مدرک پرستی، و در نتیجه بکار گرفتن افراد بی تصدق و بدون مدرک را به حق نشانه اندیشه و تدبیر خود می داند. از بین بردن مقررات دست و پا گیر و بورکراسی رایج را در حوزه فعالیتش، تعلیمات عشایر و استفاده از جوانان کم توقع ایلی به جای معلمان دیپلمه و پرتوقع شهری را جز نتیجه چشم بینا و انگشتان هنرمند اندیشه! نمی داند و احتراز از ایجاد مدارس متمرکز پر طمطراق با بنا های گران و مجلل و به جای آن ها ایجاد دبستان های کوچک سیار، تک معلمی در چادر های ارزان را نتیجه تفکر و اندیشه خود می داند.[12]

با محدودیت های مالی و بودجه ای که بهمن بیگی بخصوص در اوایل کارش روبرو بود، اگر فکر و اندیشه به دادش نمی رسید و گرفتار تجمل و تظاهر می شد حقیقتا راه به جایی نمی برد و در همان ابتدا از تحقق هدفش باز می ماند. 

این دوست مهربان و دلسوز ضمن ابراز علاقه شدید به بهمن بیگی و اینکه با جان و دل در تلاش نجات اوست، در ادامه به او می گوید: « .....دوستانت بسیارند و خاموش و بدخواهانت اندک و پر سرو صدا...... خدمات تورا ساده نمی دانند و براین باورند که آموزش عشایر هدفی جز تحکیم حکومت سلطنتی نداشته است. این بزرگواران صحت و سلامت خدمات را تابع زمان و مکان می دانند و معتقدند که برخی از درخشان ترین اقدامات اصلاحی فقط برای تاخیر، تعویق و جلوگیری از ظهور انقلاب نجات بخش ایران صورت می گرفته است...»[13]

فریاد بهمن بیگی در جواب دوستش گویای این واقعیت است که مرارت ها و مشقات زیادی که او و همکارانش در طول قریب به سی سال کشیده اند، باعث بقای سلطنت و جشن ها و فیسیوال ها نبوده (چنانکه دیدیم نبود) بلکه هزاران فرزند بی نوای عشایر را از جهل و بیسوادی، فقر و گرسنگی به سوی سواد و دانش، آرامش و قرار سوق داده است. محنت ها یی که کشیده اند، خون دل هایی که خورده اند، اشک چشم هایی که ریخته اند  در جهت حفظ جواهرات سلطنتی، منافع قدرت مندان و ثروتمندان  نبوده (چنانکه دیدیم نبود) بلکه  زندگی درماندگان، آوارگان، چوپانان و دهقانان را نجات داده است. تلاش خود وهمکارانش را خدمت می داند نه خیانت، خود و یارانش را خادم معرفی می کند نه خائن.[14]

چنانکه می دانیم خیل عظیم معلمان عشایری، مهندسان ، پزشکان، حقوقدانان، دبیران و استادان که در طول عمر تعلیمات عشایر تحت مدیریت بهمن بیگی تربیت یافته اند. نشانه روشن خدمت است نه خیانت و بانی آن خادم است نه خائن.

 

دومین انتقاد دوستش این بود که چرا مثل بقیه در جریان انقلاب به خارج نرفت تا هم خود و خانواده اش به درد سر نیفتند و هم دوستانش[15]. پیشنهاد او این است که بهمن بیگی برای مدتی کوتاه وطن را ترک نماید و به او قول می دهد که همراه با دوستان دیگر سعی خواهند کرد سفر بی خطری داشته باشد و ترتیب بازگشت احترام آمیز او را در مدت کوتاهی فراهم نمایند.[16]

خدمات بهمن بیگی اصیل و انسانی و چون چشمه زلال بود. با اغراض پلید و منافع شخصی و کسب مال و ثروت و مال اندوزی و امتیازات شخصی آلوده نبود. او جز خانه ای در شیراز در هیچ جای دیگر ، در داخل یا خارج مایملکی برای خود دست و پا نکرده بود، اصلا در این خیال نبود. به شهادت بسیاری از همکارانش، حتی گاهی دستور می داد قسمتی از هزینه سفر های او را در جای دیگر برای عشایر هزینه نمایند.

از نظر او خدمت بمانند معالجه بیمار، مکان و زمان نمی شناسد. خدمت راست و درست در همه جا و همیشه خدمت است. خدمت در تهران خدمت است در دور افتاده ترین  روستا ها و در سنگ چین ها و چادر های عشایر هم خدمت است. واهمه ای از کار و خدماتش نداشت که به خارج فرار کند. دست پروردگان و نور چشمانش را که به آن ها درس خواندن، نوشتن و شیوه راه رفتن آموخته بود دوست داشت.

در این باره با اطمینان خاطر از کارش و خدماتش و نتایج ثمر بخش آن می نویسد: «به خدماتم تکیه داشتم. به کارم امیدوار بودم. کارم، کاری نبود که بتوانم به آسانی رهایش کنم. حاصل عمرم بود، میوه حیاتم بود. این کار را کسی به من نداده بود. خودم به وجود آورده بودم. با یک چادر، با دو زیلو، با یک تخته سیاه و اندکی گچ سفید بنای قشنگی را پی افکنده بودم بنایی استوار، بنایی که از باد و باران بیم گزند نداشت........صد ها هزار کودک سرگردان عشایری را در طول سالیان دراز درس داده بودم. بوسیده بودم. نوازش کرده بودم. به دانشگاه فرستاده بودم....... من از میان این کودکان خانه بدوش و بی نام و نشان وطن هزاران معلم، مهندس، ادیب، قاضی، طبیب و مدیر پرورده بودم. به خدماتم امید و تکیه داشتم. گذشته از خدماتم به بیگناهی خود تکیه داشتم. پاک و منزه بودم.

 

اگر از هفت دریا می گذشتم پاشنه پایم تر نمی شد. چرا بار سفر می بستم و به خارج می رفتم؟.............. به هیچ سفر کوتاه و بلند نمی روم.......این اولین بار نیست که چشم های علیل و کج بین، سپید بلغاری را سیاه زنگاری می بینند."[17]

کلام بهمن بیگی از دل بر می خواست و لاجرم در دل می نشست. کلام و سخن او درهمه حال، در گله و شکایت، در اندرز و نصیحت، در تقدیر و تحیت و در بیان مشکلات، گیرا و شیرین و نافذ بود. دوستش تحت تاثیر شور و هیجان و صداقت او قرار گرفت و گفت: « بمان! به امید خداوند و به امید خدماتت بمان! ما هم در کنارت می مانیم. یک لحظه بیکار نخواهیم بود.[18]

 



[1] نام ها و یادها در قلم و بیان محمد بهمن بیگی- نوید شیراز، ۱۳۹۱ ص ۲۶ص۲۷

[2] همایش بزرگداشت بهمن بیگی- طایفه دره شوری-وردشت سمیرم تیرماه ۱۳۹۲

[3] در زمان نگارش نامه

[4] طلای شهامت ص ۱۷۶

[5] طلای شهامت ص۲۳۲

[6] علی پناه

 طلای شهامت ص ۱۶۲[7]

[8] خسرو باقری

[9] طلای شهامت ص ۱۹۰

[10] نوشته هایی در باره محمد بهمن بیگی و آثار او ص ۲۰

[11] طلای شهامت صفحه ۲۰۰

[12] توضیح بیشتر در "طلای شهامت" صفحه ۱۷۹

 [13] همان ص ۱۸۰ص۱۸۱

[14] توضیح بیشتر در "طلای شهامت" ص ۱۸۱

[15] طلای شهامت ص ۱۷۸

[16] همان ص۱۸۱

[17] طلای شهامت ص ۱۷۸ص۱۷۹ص۱۸۳

[18] طلای شهامت ص۱۸۴




کلید واژه ها : بهمن بیگی , مراد حاصل نادری , عشق زبانه کش , مدارس عشایری ,
دسته بندی : بانک مقاله قشقایی , مدارس و دانشسرای عشایر ,

این مطلب را به اشتراک بگذارید :

اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در فرندفید ایمیل کردن این مطلب اشتراک گذاری در گوگل پلاس اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در فیس بوک

banner 240x200px
count 36x36px
count 36x36px
count 36x36px
count 36x36px
count 36x36px
count 36x36px
count 36x36px
count 36x36px
count 36x36px
banner 240x200px

نظرسنجی

مخاطب عزیز، محتوا و مطالب وبلاگ قشقایی آنلاین را چگونه ارزیابی می کنید؟


تحلیل آمار سایت و وبلاگ

ابزار هدایت به بالای صفحه