تبلیغات
تبدیل به وبسایت شد!
  • banner 240x80px
  • banner 240x80px
  • banner 240x80px
count 36x36px

بیژن بهادری کشکولی، استاد بی نظیر نقاشی خاص ایل ...

نویسنده: خسرو ایرجی

این مطلب را در شبکه های اجتماعی لایک و پیگیری کنید:   http://www.niloblog.com/allup/images/0xov52zxzesdibov577.png   http://www.niloblog.com/allup/images/6bfbfabxuj5huoapbs2.png  http://www.niloblog.com/allup/images/duf3jyn6ms8xnair7ol.png

http://axgig.com/images/21825252638517182045.jpg
بیژن بهادری کشکولی، استاد بی نظیر نقاشی خاص ایل و بنیانگذار سبکی که میتوان آنرا سبک بیژن بهادری نامید بیژن با الهام از مینیاتور آغازین که بیشتر متاثر از نقاشی چینی ومغولی است نقاشی سبک بیژن یا سبک قشقائی را می آفریند . قرنها کتابهای شعر فار
سی با نقاشی مشابه آنچه که بیژن آن را در ایجاد نقاشی قشقایی بکار گرفته است تزیین وتذهیب می شده است بیژن معلم و استاد ما بود.به همان شیوایی که تصویر می کشد حکایت و بیان هم داشت داستان می گفت و شیرین حکایت می کرد همزمان همان داستان با دستان هنرمند او بر تخته سیاه نقش می بست. هنرمندان پیشرو، هنرمندان اسلوب شکن بودند. بیژن جدا اسلوب شکن بود. صفحه کوچک یک کاغذ یا تخته سیاه میدان وسیع هنرنمایی او بود.
داستانها می گفت و هر داستان بر گوشه ای از آن کاغذ کوچک نقش می بست و داستانی طولانی در تاریخ در گوشه کاغذ او ماندگار می شد.وصفحه کوچک نقاشی او تقریبا تمام تاریخ قوم بود 
نقاشی او شبیه سازی خاص او بود بی آنکه پرده گردانی شود و لازم باشد یکی با چوب تعلیمی نشان دهد که او کیست و چه میکشد.
بیژن در روح مردم عشایر لانه داشت هرچه که او میکشید بی توضیح و تفسیر گویی هزاران بار با همگان وا گویه شده بود.
نقاشی بیژن عین زندگی بود. هر نقاشی او کتابی بود در چندین فصل و هر فصل جداگانه اجزاء آنچه که او قصد روایت آنرا داشت 
یک نقاشی او میتواند تمامی آداب و سنن وتاریخ ایل را یکجا به یادگار نهد و جاودان سازد.
آمیزش ماهرانه رنگ در پرده ای که انسان و خداوند هر دو هنر خود را به کمال نمایند رنگ آمیزی طبیعت از خداوند و افزودن هنر انسان بدست بیژن به این پرده رنگ رنگ.
بیژن راوی صدیق افسانه ها و باورها و آیین های قوم ماست
این افسانه ها و آیین ها و باورها در نقاشی بیژن جاودانه خواهندشد 
بی شک ماندگاری آثار او به ماندگاری ایل و خاطره های آن خواهد بود 
بیژن بهادری کشکولی ماندگارست تا ایل قشقایی ماندگار است.
او به جد چهره ماندگار ایل ماست نقاشی هایش بر دیوار خانه هامان و در تار پود بافته های هنرمندانمان افتخار ما خواهد بود.



کلید واژه ها : بیژن بهادری کشکولی ,
دسته بندی : بانک مقاله قشقایی , چهره های ماندگار قشقایی ,

این مطلب را به اشتراک بگذارید :

اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در فرندفید ایمیل کردن این مطلب اشتراک گذاری در گوگل پلاس اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در فیس بوک

معلمان افسانه‌ای ...( چاپ شده در روزنامه همشهری)

محمد صادق خسروی علیا
این مطلب را در شبکه های اجتماعی لایک و پیگیری کنید:   http://www.niloblog.com/allup/images/0xov52zxzesdibov577.png   http://www.niloblog.com/allup/images/6bfbfabxuj5huoapbs2.png  http://www.niloblog.com/allup/images/duf3jyn6ms8xnair7ol.png
http://axgig.com/images/89051982201152266142.jpg
یک تخته سیاه متوسط، ۲ عدد گچ که اینجا مثل دُر باارزش است، ۲ عدد زیلو که هر طرفش ساییده‌شده و زهوارش درفته و در آخر بچه‌هایی که با گونه‌های سوخته و دست و پایی خشکیده با دلی سرشار از عشق و ذوق زیر چادرها یا گنبد نیلی آسمان در انتظار نشسته‌اند.

آنها در انتظار کسی هستند که فرسنگ‌ها از شهر و دیارش سفر کرده تا زکات علم‌اش را اینگونه بپردازد. اینها گوشه‌ای از احوال مدرسه‌هایی است که هنوز هم در دل چادرهای عشایری برپاست. بله هنوز هم عشایری هستند که یکجانشین نشده‌اند. هنوز هم کوچ‌کنندگانی در این سرزمین، ییلاق و قشلاق می‌کنند و هنوز هم معلمانی هستند که شهر را با همه زرق و برقش رها کرده‌اند و پابه پای ایل کوچ می‌کنند تا مبادا بچه‌های ایلیاتی حسرت درس و مدرسه به دلشان بماند. شمال استان فارس، دشت مرادخانی؛ منطقه خوش آب و هوایی که جان می‌دهد برای ییلاق عشایر ایل‌شش بلوکی. آنگونه که از احوال عشایر باخبریم هر جا که چادر و کپری علم باشد اهل علمی هم در آنجا چراغ دانش را روشن نگه می‌دارد. مصطفی شهابی 24ساله اهل همین دیار است.

خودش در چادر، الفبای علم را آموخته است. بعد به دانشگاه تربیت معلم رفته و الان آمده تا الفبا را به بچه‌های ایل قشقایی بیاموزد. مصطفی که ایلاتی است می‌گوید: «شاید این را بتوان از رسوم عشایر دانست. بچه‌های عشایری که با مشقت سواد می‌آموزند و به مدارج علمی بالاتر می‌رسند، محال است ایل و بچه‌های عشایر که تشنه دانش‌اند را فراموش کنند. فرقی نمی‌کند؛ ترک، لر، کرد، ترکمن و بلوچ نمی‌شناسد. عشایر، عشایر است.» تازه صحبت‌هایمان داشت با معلم جوان مدرسه عشایری صداقت گل می‌انداخت که آقای شهابی حرف‌مان را قطع کرد و گفت: «من قهرمان نیستم تازه یک سال است که مشغول تدریس در این چادرم. اگر واقعا می‌خواهید گزارش تهیه کنید باید بروید سراغ مردی که 18سال پیش داوطلبانه آمد به کوهستان‌های دشمن زیاری؛ مردی که نه‌تنها الفبای دانش بلکه الفبای زندگی را هم به ما آموخت؛ استاد و معلم من آقای امرالله یوسفی. 30سال معلم عشایری بوده. با او صحبت کنید که پیر و مرادمان است».

آن مرد با اسب آمد

«یک سالی بود که میرزا محمد اژیراک معلم ایل ما بود. آن موقع 7سالم بود. معلم‌مان خودش آخر اسوه‌های فداکاری بود اما قهرمان زندگی‌اش مرد بزرگی بود که همیشه از او برایمان می‌گفت. مردی که ما او را تا به حال ندیده بودیم.

معلم‌مان می‌گفت که اگر امروز بچه‌های عشایر پای تخته سیاه نشسته‌اند تنها به‌خاطر آن مرد بزرگ است. آن روزها در ییلاق بودیم. سال 1339که کلاس اول را می‌خواندم، معلم‌مان یک روز صبح زود از خواب بیدار شده‌بود، شیک و مرتب کنار جاده منتظر بود و ناگهان با هیجان خاصی گفت: آمد، آمد، آقای بهمن‌بیگی آمد! آن زمان بهمن‌بیگی با ماشین به شهرستان نورآباد آمده‌ و با اسب از روستای آهنگری و مدارس آنجا سرکشی می‌کرد. به مدرسه ما هم‌آمدند. برای نخستین‌بار آن زمان ایشان را دیدم. شیک‌پوش، با شلوار اتوکرده‌ و چهره‌ای خاص؛ چهره‌ای که مهربانی و قاطعیت را در خود حل کرده بود. جای تعجب بود یک مدیرکل از شیراز بلند شود و در یک چادر عشایری از دانش‌آموزان سؤال کند، وضعیت درسی آنها را جویا شود و آنها را تشویق به درس خواندن و باسواد شدن کند. در همان نخستین دیدار من به معلمی گرایش پیداکردم و جذب او شدم.»

این جمله‌هایی است که امرالله یوسفی، در جواب سؤال چرامعلم شدید؟ به زبان می‌آورد. آقای یوسفی که خودش استاد دانشگاه و نویسنده چندین کتاب است می‌گوید:«معلمان عشایری همه‌شان تنها یک قهرمان دارند و به عشق او کار می‌کنند؛ معلمی که بنیانگذار مدرسه‌های عشایری بود؛ مرحوم محمد بهمن بیگی.»

مدرسه‌ای که مشکلات ندارد

«یک عدد تخته سیاه، یک زیلو، یک عدد چراغ علاءالدین، جعبه علوم(برای آموزش علوم تجربی) و یک چادر سفید. اینها را سال50تحویل گرفتم. 18سالم بود و فارغ‌التحصیل دانشگاه تربیت معلم. رفتم به استان اردبیل برای خدمت به بچه‌های عشایر. بیش از هزار کیلومتر از ایل و خانه‌ام فاصله داشتم اما عاشق کارم بودم. دلم؛ قدم بر می‌داشت نه پاهایم.»

مقصد آقای معلم چادر‌ها و کپر‌های محروم بود؛ «هرجا چادری می‌دیدم بساطم را علم می‌کردم. ما دوره گردان دانش‌ هستیم و این افتخار ماست.» یوسفی اینهارا می‌گوید و ادامه می‌دهد: «مار، گرگ، سوسمار، بیماری و... بود اما اینها مشکل نیستند. آقای خبرنگار! نه‌تنها من بلکه از هر معلم عشایری که این سؤال را بپرسید مطمئنا می‌گوید ما مشکلی نداریم! چراکه آنها پیرو معلمی هستند که نام 12هزار معلم‌اش را از بر بود. عشایر 15استان کشور مدیون او هستند. حتی یک شب هم زیر سقف خانه‌اش نخوابید. مدام به مدارس عشایری سرکشی می‌کرد تا مبادا حق بچه‌ها و معلمان زحمتکش پایمال شود. با یک لندرور قراضه به دل جاده می‌زد و از شیراز به اردبیل، تبریز، خراسان، سیستان و... سفر می‌کرد تا در پشت کوه‌های صعب‌العبور از وضعیت درسی بچه‌ها باخبر شود.تلاش‌های بی‌وقفه بهمن بیگی که باعث شد بچه‌های عشایر و من با سواد شوند هنوز وقتی که معلم شده بودم هم ادامه داشت. با دیدن چنین مدیری نه‌تنها من معلم خرده‌پا بلکه هیچ معلم عشایری نمی‌دانست مشکلات یعنی چه؟ با دل وجان کار می‌کردیم.

بنویسید قسطنطنیه، می‌سی‌سی‌پی، استفهام و...

درست است که مدارس عشایری از امکانات اولیه یک مدرسه عادی هم برخوردار نیست اما تدریس در این مدارس هم برای خودش راه و رسمی دارد؛ «در مدارس عشایری، دانش‌آموز 6ساله کلاس اولی باید بعد از 6‌ماه درس خواندن، بتواند بنویسد سانفرانسیسکو، استنطاق، می‌سی سی پی و صدها کلمات سخت دیگر. اگر غیر از این باشد به این معناست که معلم کم کاری کرده. غیرت معلم‌های عشایر اجازه نمی‌دهد لحظه‌ای دانش‌آموز از درس عقب بماند. معلم در بین ایل است و همیشه حاضر. لازم باشد شب‌ها هم با یک فانوس، بچه‌های ضعیف‌تر را آموزش می‌دهد. تدریس پنج پایه در یک کلاس کار آسانی نیست؛ یعنی معلم همزمان باید کلاس اول تا پنجم را تدریس ‌کند.» به گفته آقای یوسفی در اینجا تعطیلی مدرسه معنا ندارد؛ «همیشه حتی جمعه‌ها هم کلاس درس بر قرار است. وقتی شاگرد تشنه دانش است معلم هم خستگی‌ناپذیر می‌شود. هیچ‌وقت چادر سفید کوچکی که کلاس محسوب می‌شود چراغش خاموش نمی‌شود.»

کلاس‌ها؛ بدون دانش‌آموز تنبل

از همه مهم‌تر و جالب‌تر روش تدریس معلم‌های عشایری است. اکثر آنها خودشان در چادر سواد آموخته‌اند و از روش تدریس استادشان بهمن بیگی بهره می‌گیرند؛«کنفرانس و اجرای نمایش؛ شاید باورش سخت است اما این 2روش در صحرا توسط معلمان عشایری اجرا می‌شد و می‌شود. هر درسی را دانش‌آموزان کنفرانس می‌دهند تا خوب ملکه ذهن‌شان شود. حتی برای آموزش‌دادن، معلم می‌آید گروه نمایشی‌ای ترتیب می‌دهد که نقش‌آفرینان آن دانش‌آموزان کلاس‌اند و درس و مفهوم درقالب یک داستان و یک پیام آموزشی به دانش‌آموز منتقل می‌شود.» در این مدرسه دانش‌آموز تنبل نداریم چراکه در 24ساعت شبانه روز معلم در کنار دانش‌آموز هست‌ و اگرلازم باشد ساعت‌ها برای دانش‌آموزانش وقت می‌گذارد، حتی تمام روز.

یاد باد آن روزگاران یاد باد

آقای یوسفی چند سالی می‌شود که دیگر بازنشسته شده اما دلش با ایل و مدرسه است؛ «بازنشسته شده‌ام اما هنوز بازننشسته‌ام. امروز که گرد پیری روی مو هایم نشسته تنها چیزی که از زندگی به یاد دارم همان روزهایی است که زیر چادر سفید عشایری تدریس می‌کردم. خاطراتم را کتاب کرده‌ام. این روزها تنها با یاد آن دوران دست به قلم می‌شوم. هر وقت که دلتنگی‌ها امانم را می‌برد، می‌روم سری به مدارس عشایری می‌زنم. چه زیباست. هنوز هم مثل آن وقت‌هاست؛ یک تخته سیاه متوسط، چند عددگچ، 2 زیلو زهواردرفته و بچه‌های چهره‌سوخته عشایر.

تنها به‌خاطر ایلم

تعداد شاگردان در مدارس عشایری بین 8 تا 15نفر است اما با این حال معلمان عشایری در این مدارس کارشان سخت‌تر از مدارس معمولی است؛ آنها هم مدیر و هم ناظم این مدرسه‌ها هستند. همه وظایف به دوش یک نفر است. خیلی از معلمان عشایری، کسانی هستند که خودشان روزی زیر همین چادر‌ها سواد آموخته‌اند. جالب اینکه آنها داوطلبانه شرایط طاقت‌فرسا و سختی‌های این راه را با جان و دل می‌خرند تا پیرو راه معلمانی باشند که همه دغدغه‌شان باسواد کردن ایل‌شان بود. مزایا و حقوق این معلمان چندان تفاوتی با معلمان شهر ندارد. آقای یوسفی در این‌باره می‌گوید: «حقوق معلم‌ها متغیر است و بر حسب امتیازهای آنان بالا و پایین دارد اما در کل تفاوت چشمگیری بین مزایا و حقوق‌ها برای مدارس عشایری وجود ندارد. عشق به ایل و مردم‌اش است که معلم را به این صحرا می‌کشاند وگرنه همه می‌دانند که درآمد حاصل از معلم عشایر بودن لقمه دندانگیری نیست».

شیشه پاره شد

خیلی از بچه‌های عشایری حتی نمی‌توانستند به زبان فارسی صحبت کنند. سختی کار در این است که باید اول معلم، زبان فارسی را به آنها بیاموزد و بعد مشق آن را. آقای یوسفی خاطره جالبی از این ماجرا دارد؛ «یادم هست در کلاس 14نفره وقتی این سؤال را پرسیدم که کدامتان فارسی بلد هستید؟ تنها یکی‌شان دستش را بالا برد. از این بابت خیلی خوشحال بودم. با خود می‌گفتم یک قدم جلوهستم. از آن پسربچه پرسیدم می‌توانی با شیشه یک جمله بسازی؟ سرش را به نشانه تأیید پایین آورد. بعد کمی فکر کرد؛ نزدیک به 10دقیقه! در این مدت همه نگاه‌ها به سوی او بود. من هم تا می‌توانستم صبر کردم تا او را محک بزنم. بالاخره زبان گشود و گفت: «شیشه پاره شد!».

اولین مواجهه من با بهمن بیگی

خاطره یکی از معلمان عشایر
آن روزها تنها 8سال داشتم. داستان من روایت فرزند صحرایی است که در خانواده عشایری به دنیا آمد. کارم این بود که هر روز صبح سحر گوسفندان را به چرا ببرم و هنگام غروب خورشید به خیمه مان بازگردم. چند باری با پدرم به شهر رفته بودم اما شهر برایم غریب بود. از شهر هیچ‌چیز نمی‌فهمیدم چون از نوشته‌های روی در و دیوارش سردرنمی‌آوردم.خواندن و نوشتن بلد نبودم. می‌دیدم که بچه‌های شهری که هم سن و سالم بودند، کیف‌هایی به کول گرفته‌اند و با لباس‌های یکدست و در دسته‌های دوستی، شاد و خرامان به جایی می‌روند که به آن می‌گوید مدرسه. پدرم می‌گفت: مدرسه جایی است که آدم آنجا خواندن و نوشتن یاد می‌گیرد. حساب و کتاب می‌آموزد. او هر وقت از مدرسه حرف می‌زد. سرش را تکانی می‌داد و می‌گفت ما که نتوانستیم مثل بچه‌های شهر باسواد شویم. صحرا کجا ؟ مدرسه کجا؟

از شهر متنفر شده بودم؛ چراکه هر وقت به شهر می‌رفتیم کلی گرفتاری سرمان می‌آمد. سواد نداشتیم. تابلو‌ها را نمی‌توانستیم بخوانیم. یک آدرس ساده را نمی‌توانستیم پیدا کنیم. جلوی در درمانگاه می‌ایستادیم و از مردم می‌پرسیدم آقا درمانگاه کجاست؟

چندبار به سرم زده بود که به شهر بیایم و به مدرسه بروم تا خودم و خانواده‌ام را از این تاریکی و بدبختی نجات بدهم اما نمی‌شد. خرج و مخارج را از کجا می‌آوردم؟ چطور می‌توانستم خانواده‌ام را تنها رها کنم؟ اینها و هزاران مشکل دیگر سر راهم قرار می‌گرفت. مدتی گذشت. روزی در میان صحرا به چوب دستی‌ام تکیه داده بودم و گوسفندان را می‌پاییدم. چشمم به لندروری افتاد که داشت به چادر‌ها نزدیک می‌شد. کمی نگران شدم. تا دم چادرمان دویدم تا ببینم این غریبه کیست؟ وقتی پای چادرها رسیدم مرد راننده تازه داشت از ماشین پیاده می‌شد. او تنها بود. همین که چشمم به چشم‌اش افتاد نگاه مهربانانه‌اش به دلم نشست. دلم آرام شد. در سلام پیش‌دستی کرد و احوالم را گرفت. من هم آنقدر خجالتی بودم که جوابش را ندادم. بعد مرد با تعارف پدرم رفت داخل چادر و با بزرگان ایل مان کلی حرف زد؛ چند ساعتی بعد دوباره سوار خودرو‌یش شد و رفت.

هنوز خودروی مرد غریبه دور نشده بود که بزرگان ایل، بچه‌ها را صدا کردند. برق شوقی که آن روز در چشم پدرم می‌درخشید را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. ماجرا از این قرار بود که مرد غریبه معلمی بود که داوطلبانه آمده بود به بچه‌های عشایر سواد بیاموزد. باورم نمی‌شد. احساس می‌کردم دارم خواب می‌بینم اما فردای آن روز مرد غریبه آمد. چادر سفیدی را علم کرد و اسمش را گذاشت کلاس درس. بله آن مرد قلم در دستان‌مان گذاشت. بعد‌ها که به مقاطع بالاتر رسیدم متوجه شدم که او معلم خیلی از بچه‌های عشایر بوده؛ او محمد بهمن بیگی بود.


منبع: همشهری آنلاین




کلید واژه ها : معلمان عشایر , بهمن‌بیگی ,
دسته بندی : بانک مقاله قشقایی , مدارس و دانشسرای عشایر ,

این مطلب را به اشتراک بگذارید :

اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در فرندفید ایمیل کردن این مطلب اشتراک گذاری در گوگل پلاس اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در فیس بوک

سازگاری "بله" سازش کاری "هرگز"

مقاله ای از کتاب در شُرُف چاپ "رمز توفیق"
نویسنده: مراد حاصل نادری

این مطلب را در شبکه های اجتماعی لایک و پیگیری کنید:   http://www.niloblog.com/allup/images/0xov52zxzesdibov577.png   http://www.niloblog.com/allup/images/6bfbfabxuj5huoapbs2.png  http://www.niloblog.com/allup/images/duf3jyn6ms8xnair7ol.png
http://axgig.com/images/40706409913273384673.jpg

گفت پیغمبر که چون کوبی دری   عاقبت زان در برون آید سری
(مولوی)

مقاله درادامه مطلب



کلید واژه ها : سازگاری , سازش کاری , محمد بهمن بیگی , مراد حاصل نادری ,
دسته بندی : بانک مقاله قشقایی , مدارس و دانشسرای عشایر ,

این مطلب را به اشتراک بگذارید :

اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در فرندفید ایمیل کردن این مطلب اشتراک گذاری در گوگل پلاس اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در فیس بوک

رقص‌های محلی ایران نمادی از نیایش، شادی و حرکت

مصاحبه دامون شش بلوکی، پژوهشگر فرهنگی و موسیقی مقامی و مستندساز با شرق پارسی
این مطلب را در شبکه های اجتماعی لایک و پیگیری کنید:   http://www.niloblog.com/allup/images/0xov52zxzesdibov577.png   http://www.niloblog.com/allup/images/6bfbfabxuj5huoapbs2.png  http://www.niloblog.com/allup/images/duf3jyn6ms8xnair7ol.png
در ایران، سرزمین دیرینه‌های پایدار و یادمان‌های هزاران ساله، هر منطقه کهنی، آداب و رسوم خاصی دارد که همین آداب و رسوم، سبک زندگی مردم آن ناحیه را تشکیل می‌دهد. شمار زیادی از آداب و رسوم و آثار مادی و معنوی از قرون و اعصار دور در شهر‌ها و روستاهای این سرزمین برجای مانده‌اند از جمله این آداب و رسوم، می‌توان به رقص‌های محلی اشاره کرد.

http://axgig.com/images/41157293042890093975.jpg

بیشتر در ادامه مطلب


کلید واژه ها : رقص‌های محلی , دامون شش بلوکی ,
دسته بندی : بانک مقاله قشقایی , فرهنگ و هنر قشقایی ,

این مطلب را به اشتراک بگذارید :

اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در فرندفید ایمیل کردن این مطلب اشتراک گذاری در گوگل پلاس اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در فیس بوک

بی تو بهار هم رنگ دگر دارد ...

دل نوشته ای بسیار زیبا در مدح زنده یاد محمد بهمن بیگی
نویسنده: محسن رجایی پناه


این مطلب را در شبکه های اجتماعی لایک و پیگیری کنید:   http://www.niloblog.com/allup/images/0xov52zxzesdibov577.png   http://www.niloblog.com/allup/images/6bfbfabxuj5huoapbs2.png  http://www.niloblog.com/allup/images/duf3jyn6ms8xnair7ol.png
http://axgig.com/images/79710884574363986963.jpg

ای تک ستاره ی تابناک آسمان عشایر، ای اسطوره ی افسانه ها و قصه های ایل، ای یار هماره غمخوار کودکان و مادران نجیب و ای سرچشمه ی جوشان حکمت و معرفت؛ بهمن بیگی!
درود یاران و همگنان و همسنگرانت را چون همیشه با تبسمی آکنده از مهر و صفا پذیرا باش. طلوع فروردینی دیگر را با خیال و اندیشه ی حضور سبز تو پشت سر نهادیم و چون پیکی و پیامی نفرستادی،با سبد سبد گل یاس و طبق طبق معنی احساس، سراندازان و پای کوبان به دیدارت آمده ایم و چون سنت دیرینه که گروه گروه کوچه باغ های معطر و سرسبز پیرامون فرهنگسرای با صفایت را به شوق دیدار طی می کردیم تا از خوان کرم و سحر قلمت ره توشه ای در خور گرفته و نایی و نفسی تازه کنیم.
سالیان دراز، آغاز سال نو را تجسم حضور پربارت، ساده سفره های دلمان را به تک سین "سواد" مزین کردیم تا هزاران بچه ماهی در بند را از فضای تَنگ تُنگ بلورین رها سازیم و گره کور از اندام سبزه ها بگشاییم.
سالیان پیاپی، عاشقان مرامت،شیفتگان کلامت و تشنگان پیامت پروانه وار بر گرد شمع وجودت حلقه زدند تا از تلألو جمال جمیلت حظ  وافر برند و از تبلور اندیشه ی نابت آینه ی خیال را صیقل دهند.
و اینک در طلیعه ی نو بهاری دیگر، باز آمده ایم تا به تو بگوییم: در تمام روزهایی که گرمی حضورت  را در جای جای خانه هایمان احساس می کردیم ، هر روزمان نوروز و فردایمان فرخنده تر از دیروز بود. تا بودی رایحه ی دل انگیز بهار نارنج های نو شکفته و نسترن های سرخ و سپید بدرقه ی راهمان بود. تا تو بودی تا چنین ایامی دامن طبیعت ایل به برکت چادرهای سفید مدارس، رنگ و جلا و لطف و صفایی دیگر داشت. تا تو بودی پا برهنگان و دردمندان قبیله ی ما را غم نان و بیم جان نبود.
ای آسوده خفته در سرای ابدی، همگان می دانند که با تدبیر و خردمندی تو بود "آل"، این موجود موذی و فرصت طلب، برای همیشه از میان ایل رخت بر بست تا عمر خواهران و مادران ما در نیمه راه به پایان نرسد. با حکمت و درایت تو بود که جهل و خرافه پرستی جای خود را به تعقّل و تدبّر سپرد و توانایی سر لوحه کارمان قرار گرفت. با ایثار و فداکاری تو بود که صدها هزار جوان برومند ایلی به سرچشمه ی فیاض علم و معرفت دست یافتند و مدارج عالی علمی و ادبی را با فخر و مباهات به تدریج پشت سر نهادند. از سایه سار وجود تو بود که آرمان شهر تعلیمات عشایر جان گرفت و به  گستره ی همه ی سرزمین ایران بال و پر گشود.
تو بودی که نام "آب بید"ها، "قره قاچ"ها، "سنگ منگ" و "آب نهر"ها را بر سر زبان ها انداختی و به هزاران روستای گمنام کشور نام و نشان و شأن و شوکت بخشیدی. تو بودی که در میان سیاه چادرهای قبایل و طوایف کشور، نماد نور و روشنایی را تاباندی تا سایه ی شوم تاریکی و ظلمت را برای همیشه از سر ما برانی. تو بودی که گوهر گران بهای عفاف و پاکدامنی، این باور دیرینه و ارزشمند ایل را با پاسداری معلّمینی نجیب و شریف از تعرض و هرزه درایان دوره گرد مصون و محفوظ نگاه داشتی.
بهمن بیگی!
ای سیمای جاودانه و ماندگار تاریخ ایل، اینک به تو بشارت می دهیم که پس از سال ها انتظار، رودخانه ی لب خشکیده ی قره قاچ، همان رودخانه ای که تو را از سرزمین رؤیاها و کامرانی ها به آغوش وطن بازگرداند، لبریز از برکات آسمانی شده و پیچان و غران به سوی سیف آباد و مکو و خلیج نیلگون فارس در حرکت است تا یک بار دیگر با نسیم دل نوازش، روح بلند و بیدار تو را شادمان سازد. تا یک بار دیگر ذوق و قریحه شاعرانی شیرین سخن را که با شنیدن اشعارشان به وجد می آمدی، به زایش و سیلان تازه رهنمون سازد. رودخانه ی قره قاچ هم، امسال همچون چشمان پر آب ما در سوگ تو می گرید و خاطرات گذشته اش را مرور می کند تا در درازنای حیات خویش، روزهای هم نشینی با تو را دوباره زنده کند، که او نیز چون ما تاب و تحمل هجران و فقدان تو را ندارد.
در بهار امسال نیز کوه ها سبزپوش، رودخانه ها پرآب، چشمه سارها جوشان، کودکان در جنب و جوش، مزارع سرسبز، روز معلم را در راه و بساط عیش و شاذمانی طبیعت مهیّا و برقرار است. تنها در این بهار دل انگیز و سرور آفرین، با هزاران اندوه و افسوس جای با صفای تو خالی است.
نامت سر سلسله ی نامداران روزگار، روحت بلند جایگاهِ آسمانی و مرامت در ژرفنای تاریخ ماندگار باد؛ ای منادی سپیده دمان.



کلید واژه ها : دل نوشته , محمد بهمن بیگی , محسن رجایی پناه , قره قاچ ,
دسته بندی : بانک مقاله قشقایی , مدارس و دانشسرای عشایر ,

این مطلب را به اشتراک بگذارید :

اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در فرندفید ایمیل کردن این مطلب اشتراک گذاری در گوگل پلاس اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در فیس بوک

تاریخ تشکیل ایل قشقائی.. [قسمت بیستم]


این مطلب را در شبکه های اجتماعی لایک و پیگیری کنید:   http://www.niloblog.com/allup/images/0xov52zxzesdibov577.png   http://www.niloblog.com/allup/images/6bfbfabxuj5huoapbs2.png  http://www.niloblog.com/allup/images/duf3jyn6ms8xnair7ol.png

نویسنده: داوود حسن آقایی
جد ایلخانان قشقائی و چگونگی آمدن آنان به فارس و رسیدن آنان به ریاست ترکان غُز ساکن فارس .
(2)

در مبحث قبل به آنجا رسیدیم که ازون حسن یکی از دو دختر خود بنام 
مارتا را به قاضی رئیس طایفه قشقری داد . اما بقیه ماجرا .

چون تلفظ کلمه مارتا برای ترکان مشکل و یا نا ماٌنوس بوده اسم اورا عوض نموده و ( عالم شاه بیگم یا علم شاه بیگم ) گذاشتند . فرزندان قاضی در همدان جزء ابوابجمعی اوزون حسن زندگی می کردند . تا اینکه حکومت توسط شاه اسماعیل به صفویان منتقل شد . فرزندان قاضی که اسامی آنها جانی آقاو ، اسماعیل آقاو ، برخوردار آقا ( البته این اسامی شاید به ترتیب نباشد چون مستند نیست در ریاست طایفه جدا شده از ایل قای یا قائی بودند تا به زمان شاه عباس می رسد . در زمان او که راست طایفه قشقری ندر آقا نام یا بدر آقا بوده است با بقیه طوایف کوس لمن الملکی میزنند و مدعی می شوند که : حکومت از آن وارثان ازون حسن بوده و فرزندان شیخ ( شیخ اوغلان لاری ) غصب نموده اند باید حکومت به وارثان اصلی که فرزندان ازون حسن است برگردد چون در آن زمان بعد از مرگ شاه طهماسب در ایران بل بشوئی بوقوع پیوست اول شاه اسماعیل دوم به دسیسه خواهرش ( پریخان خانم ) به حکمت رسید و دست به خون ریزی زد تمام شاهزادگان صفوی را کشت بجز 
برادری که با او از یک مادر بودند بنام محمد میرزا که آن هم نابینا بود و در شیراز زندگی میکرد . فرزند بزرگتر او در شیراز نزد خودش بوده بنام حمزه میرزا وفرزند کوچک 8 الی 9 ساله او از طرف شاه طهماسب والی خراسان بوده و نیابت اورا هم به سردار علیقلی خان استاجلو داده بوده خلاصه شاه اسماعیل که خونریزی را به حد نهایت رسانده بود بدست همان خواهرش پریخان خانم مسموم میشود ،محمد میرزا را ازشیراز می آورند و به شاهی می نشانند بعد سران قزلباش که در این زمان در اوج قدرت بودند اورا از شاهی خلع و پسرش حمزه میرزا به شاهی می نشاندند . او شاهزاده ای زرنگ و جربزه داری بوده . سران یاغی قزلباش را شکست میدهد ناچار سرداران فزلباش در صدد از بین بردنش می افتند عاقبت بدست یک دلاکی بنام ( خودی ) او را می کشند . در این موقع علیقلی خان استاجلو شاه عباس را بر میدارد از خراسان بطرف قزوین براه می افتد در راه مرشد قلیخان روملو شاهزاده را از دست علیقلیخان می گیرد تا دست آویز منافع خود کند و اورا بشاهی بنشاند وچون او کودک است بنام او حکمرانی نماید. بعدا او به دسیسه شاه عباس بدست دو نفر از افسران کشته می شود . ( هرکس مایل باشد تاریخ آنهارا مطالعه کند به تاریخ پنج جلدی استاد نصر اله فلسفی مراجعه کند )

در چنین اوضاعی که بر مملکت حاکم بوده و هرکس ادعای حکومت میکرده ترکان هم حکومت را از آن وارثان اوزون حسن می دانستند و ادعا داشتند و در صد بودند حکومت را به نفع خود تغییر دهند با آنکه شاه عباس بشاهی رسیده بوده حکومت مرکزی بعلت نا فرمانی و قدرت خارج تز حدّ سرداران قزلباش و حمله و قصد تجاوز همسایگان ضعیف بوده . عثمانیها از زمان سلطان سلیمان پسر سلطان سلیم تبریز را از بیست سال قبل تصرف کرده بودند در این موقع هم قصد پیشروی و تصرف کرمانشاه را داشتند سلطان مُراد سلطان عثمانی سرداران عثمانی را 
برای پیشروی بیشتر تهییج و تجهیز میکرد . از شمال عبد المومن خان ازبک از وضع نابسامان حکومت استفاده و تا خراسان پیشروی کرده بود .پرتقالی ها بندر هرمز که در آن زمان به یندر گامرون معروف بود را تصرف کرده بودند خلاصه ایران وضع اسف بار و نابسامانی داشت. قشقری ها هم با متحد کردن سایر ترکان ادعای حکومت میکردند . شاه عباس وفتی دید ، عثمانیها از شمالغرب و غرب در صدد حمله اند و ازبک ها از شمال اگر قشقریها هم با متحدین خود از داخل حمله کنند جنگ خانگی داخلی شروع می شود و ، دشمنان از این وضع کمال اشتفاده را خواهند کرد و در نواحی مرزی پیشروی خواهند کرد . از آنجا که پادشاهی سیاس و مُحیل بود با قشقری ها مماشات نمود و باب مهربانی را گشود و گفت : شما پسر خاله های من هستید و ناموس مردم جنوب ایران در خطر تجاوز کافران می باشد ( در آن موقع مسلمانان هر غیر مسلمانی را کافر می نامیدند ) شما باید دستورات مسلمانی را بجا آورده و با ایل خود به آنجا کوچ نموده و جلو قشون فرنگی هارا بگیرید و نتموس مسلمانان را از حطر اجاوز آنها نجات دهید این کار در دین واجب شرعی می باشد در آنجا با کمک ترکان عراقی ( ترکان غُز که فبلا علت عراقی نامیدن آنها نوشته شد ) که در فارس ساکنند و ریاست آنها را به شما خواهم داد جلو فرنگی ها را بگیرید . بدین بهانه قشقریهارا بطرف فارس کوچاند. از آنجا که فردی محیل و سیاس بود به حاکمان شهرهای واقع در مسیر راه آنها دستور داد با این ترکان معامله نکنید فراورده های 
آنهخارا نخرید و مایحتاج زندگی در دسترس اانها مگذارید . با این عمل قصد تضعیف قشقریهارا داشت . قشقریها که در عرض راه همدان تا فارس با این وضع روبرو شدند بتدریج ضعیف و در دامنه های غربی رشته کوه زاگروس بعلت فقر و ازبین رفتن احشام از ایل جدا شده . در آخر ندرآقا یا بدر آقا با سی چهل خانوار باقیمانده از قشقزیها به فارس رسید . شاه هم ینی که به وعده خود عمل کرده است حکومت بهبهان را به رئیس ایل قشقری داده و چندی بعد ریاست تمام ترکان از قبل ساکن فارس را به بدر یا ندر آقا میدهند .

ادامه دارد .

..



کلید واژه ها : تاریخ تشکیل ایل قشقائی , داوود حسن آقایی , ایلخانان قشقائی , ترکان غُز , اوزون حسن , ایل قائی ,
دسته بندی : بانک مقاله قشقایی , تاریخ ایل قشقایی ,

این مطلب را به اشتراک بگذارید :

اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در فرندفید ایمیل کردن این مطلب اشتراک گذاری در گوگل پلاس اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در فیس بوک

تاریخ تشکیل ایل قشقائی.. [قسمت نوزدهم]

جد ایلخانان قشقائی و چگونگی آمدن آنان به فارس و رسیدن آنان به ریاست ترکان غُز ساکن فارس .
نویسنده: داوود حسن آقایی

این مطلب را در شبکه های اجتماعی لایک و پیگیری کنید:   http://www.niloblog.com/allup/images/0xov52zxzesdibov577.png   http://www.niloblog.com/allup/images/6bfbfabxuj5huoapbs2.png  http://www.niloblog.com/allup/images/duf3jyn6ms8xnair7ol.png
در مباحث قبلی چگونگی آمدن ترکان غز بفارس را نوشتیم همه با استناد به توادیخ معتبر اکنون به چگونگی آمدن اولاد ایلخان بفارس را شروع میکنیم . هم مستند وهم آنهائی که سینه به سینه به ما رسیده چون در خانواده های ایلخانان و کلانتران نگهداری گذشته ها ، در یاد یکی از رسوم بوده 

برای شناختن جد ایلخانان ( اولاد امیر قاضی شاهلو )
نخست باید ایل قای یا قیائی را بشناسیم

1_ ایل قائی یا قیائی چه ایلی بوده و در کجا سکنا داشته .

ایل قائی یا قیائی جد همان ترکانی است که بعدا سلسله عثمانی را بنیاد نهادند . یوزف فون هامر پور گشتال خاور شناس بر جسته اتریشی و نویسنده کتاب گرانقدر ( تاریخ امپراتوری عثمانی ) می نویسد :

ابتدای دولت عثمانی در اوائل قرن هفتم هجری بود . لیکن تاریخ اجداد عثمان که بنیان این سلیله را نهاد از جدش سلیمان و انتقال ایل و الوس او از جانب مشرق بطرف مغرب شروع می شود که قریب صد سال پیش از عثمان و اوان فتنه چنگیز خان باشد . در اوانی که این رئیس اعظم تاتاریه دولت خوارزمشاهیه که در برابر یاجوج طایفه مغول مانند سد سکندری بود از بیخ و بُن بر انداخت ، سلیمان شاه پسر قیالپ یا کیالپ (kailap )از طایفه قائی یا قیائی که از طوایف آغوز است ، از خراسان جلای وطن کرده با پنجاه هزار نفر از طایفه خود که در حوالی ماهان مسکن داشتند به ارمنیه آمد حول و حوش ارزنجان و اخلاط سکنا گزید که مقارن سال 1224 میلادی و سال 621 هجری باشد . هفت سال بعد از مردن چنگیزخان و شکست خوردن سلطان جلال الدین خوارزمشاهی از علاءالدین کیقباد سلجوقی حکمران قونیه و انقراض دولت خوارزمشاهیه ،سلیمان شاه عزم وطن نموده و با ایل خود عازم خراسان شد و از کنار رود فرات بجانب حلب در حرکت آمد ، هنگام عبور از این رود اسب سلیمان در حوالی (جعبر ) به رودخانه فرات در افتاد و در آب غرق شد . این واقعهدر سال 1231 میلادی مطابق سال 629 هجری وقوع یافت . حال نیز قبر آن پادشاه در حوالی حصار جعبر معلوم است و آنجارا (ترک مزاری ) می نامند .
بعد از سلیمان ایل او منقرض شدند ، بعضی در ارمنستان و بعضی در شام ماندند و برخی بسمت آسیای صغیر رفتند و اولاد آنهارا ترکمانیه شام و روم گفتند ک هنوز هم در وقت تابستان به کوهستان رفته و زمستان را در صحراها قشلاق می کنند . 

از این قسمت خوب توجه کنید .

سلیمان شاه را چهار پسر بود .
1__ سنقر تکین ( سنقر نام یک نوع پرنده شکاری از خانواده شاهین هاست )

2__گون طوغدی یا (دوغدی )

3_ دوندار 

4_ ارطغرل 

سنقر تکین و گون طوغدی عزم وطن کرده به خراسان رفتند . دوندار و ارطغرل با چارصد خانوار از ایل خود بسمت شرقی ارزالروم رفته در ( سورمه لی جوقور )و ( پازان اواسی یا اوباسی سکنا گرفتند (پازان اوباسی ) کوهی است که سر چشمه رود ارس و یک شعبه اصلی فرات از آنجا است که آنجارا رود خانه مراد هم می گویند. 

ما به دوندار و ار طغرل که به سوی آسیای صغیر رفتند و بعدا امپراتوری عثمانی را بنا نهادند کاری نداریم . هرکس که مایل باشد چگونگی حال آنان را دنبال کند به کتاب امپرانوری عثمانی نوشته هامر پور گشتال مراجعه کند .

ما چگونگی حال سنقر تکین و گون دوغدی را که به خراسان بر گشتند دنبال میکنیم.

این دو برادر به ایران بر گشته و در مسکن اصلی خود که ماهان و حوالی ارزنجان باشد مسکن گزیدند . یکصد و پنجاه خانوار از ایل قائی با اینان به ایران برگشتند . ایل قای یا قیائی از مجموعه دوازده طایفه تشکیل می شد که یکی از آنها طایفه قشقری بوده که رئیس آن قاضی از طایفه قشقری بوده. وقتی اختلاف میان برادران افتاد وایل دو دسته شد طایفه قشقری کلا با این دو برادر به ایران بر گشتند (هنوز سرزمینی در آسیای صغیر بنام قشقری وجود دارد ) یاشار کمال نویسنده ترک در پاورقی کتاب ( اربابهای آقچه ساز ) نام دوازده طایفه ایل قای را نوشته که نام یکی از طوایف آن قشقری است .
رئیس این طایفه امیر قاضی بوده ( توجه شود قشقری یک طایفه بوده نه یک ایل )
در آن موقع سلسله آق قویونلو در غرب ایران پادشاهی میکرده و نام پادشاه آن امیر اوزون حسن آق قوینلو بودده آنها در روی پرچم خود تصویر گوسفندی سفید رنگ را میکشیدند . امیر اوزون حسن رئیس طایفه دیگری را که قرا قویونلو نام داشته و جهانشاه نام داشته در جنگی شکست داده و اورا کشته و دو طایفه را با هم متحد کرده و قسمت غرب ایران را به تسخیر کرد ه و حکمت میکرده . بعضی از مورخین بر این اعاقاد دارند که در این زمان قاضی رئیس طایفه قشقری از ایل قای جدا شده و از ماهان و ارزنجان به همدان کوچ کرده وبه تحت امر امیر اوزون حسن در آمده است . باز عده ای از مورخین را عقیده بر این است که وقتی سنقر تکین و گون دوغدی از دوندار و ارطغرل جدا شده و به ایران بر گشتند این گروه ب برای تبلیغ و جدا کردن عده بیشتری برای ملحق کردن خود به هم طایفه های خود میگفتند ( قاچ قایِ ) یعنی فرار کن قائی و به ما ملحق شو . عده ای دیگر را نظر بر این است که وقتی قاضی از گون دوغدی و سنقر تکین جدا شد و به همدان آمد آنها میگفتند (قاچ قایِ ) یعنی قائیهای فراری . عده ای را هم عقیده بر این است که نام قشقائی از روی طایفه قشقری که بعدا چگونگی آن گفته خاهد شد گرفته شده . و گروهی هم میگویند چون اسبان ایشان بیشتر پیشانی سفید بوده واز کلمه (قشقه ) یعنی اسب پیشانی سفید گرفته شده ، که حتمال آن خیلی کم است .
می گویند قاضی فردی لایق و معتبر بوده و در نزد ازون حسن از احترام خاصی بر خوردار بوده است به همین جهت اوزون حسن دختر خودرا به او داده و داماد خود کرده است .
یکی از زنان اوزون حسن بنام ( دیسپینا خاتون ) گرجی و دختر حاکم رومی طرابوزان بوده از این زن دو دختر متولد می شود یکی ینام خدیجه بیگم که ازون حسن اورا به شیخ حیدر پسر شیخ جُنید پسر شیخ صفی میدهد و از او سه پسر به اسامی 
1_ میرزا یعقوب 
2_میرزا ابراهیم
3_میرزا اسماعیل .
متولد می شود میرزا یعقوب و میرزا ابراهیم در جنگ بدست شروانشاه کشته می شود و میرزا اسماعیل به شاهی میرسد و شاه اسماعیل میشود .

دختر دیگرش که نام فرنگی داشته بنام ( مارتا ) به قاضی میدهد که جّد همین ایلخانان می باشد و برای این به آنان شاهلو میگویند که با شاه اسماعیل بعد از ازدواج مارتا با قاضی پسر خاله می شوند. بهمین جهت به آنان شاهلو میگویند . ادامه دارد



کلید واژه ها : تاریخ تشکیل ایل قشقائی , داوود حسن آقایی , ایلخانان قشقائی , ترکان غُز , اوزون حسن , ایل قائی ,
دسته بندی : بانک مقاله قشقایی , تاریخ ایل قشقایی ,

این مطلب را به اشتراک بگذارید :

اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در فرندفید ایمیل کردن این مطلب اشتراک گذاری در گوگل پلاس اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در فیس بوک

عمل گرایی و تلفیق علم و عمل...

مقاله ای از کتاب در شُرُف چاپ "رمز توفیق"
نویسنده: مراد حاصل نادری


این مطلب را در شبکه های اجتماعی لایک و پیگیری کنید:   http://www.niloblog.com/allup/images/0xov52zxzesdibov577.png   http://www.niloblog.com/allup/images/6bfbfabxuj5huoapbs2.png  http://www.niloblog.com/allup/images/duf3jyn6ms8xnair7ol.png
مقاله در ادامه مطلب

http://axgig.com/images/60099414690004454980.jpg



کلید واژه ها : عمل گرایی , علم و عمل , مدارس عشایری , محمد بهمن بیگی , مرادحاصل نادری ,
دسته بندی : بانک مقاله قشقایی , مدارس و دانشسرای عشایر ,

این مطلب را به اشتراک بگذارید :

اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در فرندفید ایمیل کردن این مطلب اشتراک گذاری در گوگل پلاس اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در فیس بوک

عشق زبانه کش [قسمت پایانی]

مقاله ای از کتاب در شُرُف چاپ "رمز توفیق"
نویسنده: مراد حاصل نادری
این مطلب را در شبکه های اجتماعی لایک و پیگیری کنید:   http://www.niloblog.com/allup/images/0xov52zxzesdibov577.png   http://www.niloblog.com/allup/images/6bfbfabxuj5huoapbs2.png  http://www.niloblog.com/allup/images/duf3jyn6ms8xnair7ol.png
مقاله در ادامه مطلب

     http://axgig.com/images/86355742467244934954.jpg

لینک قسمت اول: http://qashqaionline.ir/post/502
لینک قسمت دوم: http://qashqaionline.ir/post/514
لینک قسمت سوم: http://qashqaionline.ir/post/524



کلید واژه ها : بهمن بیگی , مراد حاصل نادری , عشق زبانه کش , مدارس عشایری ,
دسته بندی : بانک مقاله قشقایی , مدارس و دانشسرای عشایر ,

این مطلب را به اشتراک بگذارید :

اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در فرندفید ایمیل کردن این مطلب اشتراک گذاری در گوگل پلاس اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در فیس بوک

عشق زبانه کش [قسمت سوم]

مقاله ای از کتاب در شُرُف چاپ "رمز توفیق"
نویسنده: مراد حاصل نادری

این مطلب را در شبکه های اجتماعی لایک و پیگیری کنید:   http://www.niloblog.com/allup/images/0xov52zxzesdibov577.png   http://www.niloblog.com/allup/images/6bfbfabxuj5huoapbs2.png  http://www.niloblog.com/allup/images/duf3jyn6ms8xnair7ol.png
مقاله در ادامه مطلب

http://s1.n63.ir/images/vf2hlzextlj6a31u3n.jpg

لینک قسمت اول: http://qashqaionline.ir/post/502
لینک قسمت دوم: http://qashqaionline.ir/post/514



کلید واژه ها : همن بیگی , مراد حاصل نادری , عشق زبانه کش , مدارس عشایری ,
دسته بندی : بانک مقاله قشقایی , مدارس و دانشسرای عشایر ,

این مطلب را به اشتراک بگذارید :

اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در فرندفید ایمیل کردن این مطلب اشتراک گذاری در گوگل پلاس اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در فیس بوک

صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ]
banner 240x200px
count 36x36px
count 36x36px
count 36x36px
count 36x36px
count 36x36px
count 36x36px
count 36x36px
count 36x36px
count 36x36px
banner 240x200px

نظرسنجی

مخاطب عزیز، محتوا و مطالب وبلاگ قشقایی آنلاین را چگونه ارزیابی می کنید؟


تحلیل آمار سایت و وبلاگ

ابزار هدایت به بالای صفحه